RSS  Atom  |   خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

ستاره شب

   1   2      >
+ پول (پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 1:24 صبح)

پول


 


با اون ميشه يه خونه خريد،


 


ولي نميشه باهاش محل آسايش خريد.


 


ميتوني باهاش ساعت بخري،


 


ولي نميتوني باهاش فرصت بخري.


 


من ميتونم با پول برات مقام و درجه بخرم


 


ولي احترام را نمي‌تونم واسه‌ت بخرم.


 


ميتونم برات يه رختخواب بخرم،


 


ولي خواب خريدني نيست!


 


ميشه باهاش کتاب خريد.


ولي دانش و معرفت را نميشه.


 


اون ميتونه واسه تو دارو تهيه کنه،


 


اما تندرستي را نميتونه.


 


با پول ميشه خون تهيه کرد،


 


ولي زندگي خريدنـي نيست


 


 


بنابراين ميبيني که پول همه چيز نيست.


 


و اغلب هم باعث ايجاد رنج و زحمت ميشه.


 


من اينا را بهت گفتم، چون من دوست تو هستم


و به عنوان يه دوست ميخوام که


رنج و زحمت را ازت دور کنم.


پس


هر چي پول داري، بفرست واسه من.


 


و من رنج اون را به جاي تو تحمل ميکنم.


(لطفاً فقط وجه نقد)


 


  • نويسنده: هدي دادگستر

  • نظرات ديگران ( )

  • + سلام پسر گلم (يکشنبه 8/2/1387 ساعت 1:21 صبح)

    بسم الله الرحمن الرحيم


     


    اون روز وقتي از دانشگاه رسيدم خونه و با اينکه خيلي خسته بودم وقتي فهميدم ماما نم قراره بره گلزار شهداي چيذر انگار يه حسي افتاد تو دلموهي مي گفت تو هم برو به مامانم گفتم منم ميام و اونم گفت پس سريع  حاضر شو .


    ساعت 7:10دقيقه بعد از ظهربود که رسيديم  خيلي وقت بود که نرفته بودم . وقتي ميريم اونجا اول ميريم سر قبر پسر عمه مامانم که نزديک اون چند تاشهيد ديگه هم هستن که از آ شناهامون هستن .شب جمعه بود خيلي ها اومده بودند زيارت اهل قبور همون جا بوديم که  مادر يکي از شهدا اومدو نشست سر قبر پسرش و آهي کشيدوگفت :سلام پسر گلم  تا اينو شنيدم   بغض کردم اولين بار بود يه مادر شهيدو حس کردم . خيلي تحت تاثير قرار گرفتم  بعد از اون مادر شهيد کتاب دعايي گرفتم شروع کردم دعاي توسل رو خوندم  همينطوري که مي خوندم اشک از چشمام جاري شد يکهو زار زار گريه کردم جوري که مامانم از گريه من گريه اش گرفته بود. دلم به حال اون مادرمي سوخت.مادري که بايد اينطوري به پسرش سلام کنه. کم کم که هوا تاريک مي شد چراغهايي که بالا سر قبر هر شهيدي بود روشن مي شد حس عجيبي داشت شهدا با آدم حرف ميزدن .شهيدي که پسر سه ساله اش رو گذاشت و رفت همسرش به عهدش وفا کرد و ازدواج نکرد و اون پسر سه ساله الان بيست و سه سالشه ويا اون شهيدي که مادرش آرزو داشت لباس دامادي تنش ببينه ولي غيرت اون پسر جوون اجازه نميداد بشينه تا دشمن سرزمينش رو اشغال کنه . حالا اينها که اين همه فکر ما بودن کاشکي ما هم قدرشون رو بدونيم و نزاريم خون اين عزيزان پايمال بشه .


    به اميد آن روزي که همه قدر شهدا رو بدانيم.


     


     


     


     


     


  • نويسنده: هدي دادگستر

  • نظرات ديگران ( )

  • + زندگي (دوشنبه 5/1/1387 ساعت 2:7 صبح)

     


    زندگي


     


    بيا با ديده? خوشبيني به دنيا بنگريم
    غصه را رها کنيم ، مژده
    ? شادي آوريم
     بيا به قشنگي هاي زندگي نظر کنيم
    روي بال آرزو به شهر عشق سفر کنيم
    بيا از هر چي غم فرار کنيم
    بيا پاييز دلو بهار کنيم
    لحظه هاي عمر ما زود گذره
    بايه چشم به هم زود ميگذره
    پس چه خندون ، چه گريون داره ميگذره عمرا
    خودت رو نرنجون به کامت باشه دنيا
    بيا و شکستو باور نکنيم
    گلاي اميدو پرپر نکنيم
    بيا سرنوشت بسازيم واسه هم
    نخوريم غصه براي بيش و کم
    دنيا وفا نداره ، چشمش حيا نداره
    با همه نا رفيقه ، ما و شما نداره
    اگه به روش بخندي به روي تو مي خنده
    و گرنه تيره روزي چون و چرا نداره
    چه خندون ، چه گريون داره ميگذره عمرا
    خودت رو نرنجون به کامت باشه دنيا


  • نويسنده: هدي دادگستر

  • نظرات ديگران ( )

  • + معرفي کتاب (جمعه 2/1/1387 ساعت 3:25 صبح)

    چه بسيارپيش مي آيدکه به سراغ چيزي ميرويم وچيزديگري را پيدا مي کنيم.


    روزي داشتم از خياباني پايين مي رفتم که ناگهان به دلم افتاد به يک نانوايي که يکي دو جهار راه فاصله داشت سر بزنم .


    ذهن استدلالي شروع کرد به مقاومت و مجادله که : براي چه به آنجا بروي ؟ تو که به چيزي احتياج نداري!


    اما من آموخته بودم که هرگز استدلال نکنم . از اين رو، به نانوايي رفتم و به همه چيز سرک کشيدم و واقعا هم آنجا چيزي نبود که لازم داشته باشم . اما هنگام بازگشت ، به زني برخوردم که اين اواخر خيلي به يادش بودم . و زن به کمکي نياز داشت که از دست من ساخته بود.


    اين متن قسمتي است از کتاب چهار اثراز فلورانس اسکاول شين ترجمه گيتي خوشدل وسرفصل هاي اين کتاب عبارتند از :


    *بازي زندگي وراه اين بازي


    *کلام تو عصاي معجزه گر توست .


    *در مخفي توفيق


    *نفوذ کلام


    اين کتاب به چاپ شصتم رسيده است


     


     


  • نويسنده: هدي دادگستر

  • نظرات ديگران ( )

  • + اطلاعات عمومي (يکشنبه 26/12/1386 ساعت 2:34 عصر)

                                  (((( قنداق کردن کودک در نزد دهقانان روسيه ))))


    از همان روز تولدکودک را بوسيله نوارهائي از پارچه محکم درقنداق مي پيچند.باين ترتيب ، پاهاي کودک را راست نگاه مي دارند و دستهاي او را به بدن مي چسبانند .هر چه مادر در بچه داري دقيق تر باشد نوارها را محکمتربه کودک مي پيچد . مادر دلسوز و مواظب کسي است که پيش از تولد طفل براي آنکه او را سخت بپيچد نوارهاي دولائي ازپارچه که خوب دوخته باشد تهيه مي کند . در قنداق کردن کودک هيچ احساسات شخصي بکار نمي رود وميان کودک وکسي که او را قنداق مي کند هيچگونه تماس انساني وجود ندارد .بايد اضافه کنم که کودک نه تنها در حرکات خود آزاد نيست ، چيزي را هم که بايد بمکد از اين قرار است : مقدازي نان جويده را درپارچه ي کهنه اي مي پيچند وآنرا بگردن او مي آويزند و به محض اينکه صدايش بلند شود آنرا در کام او فرو مي برند . بدين ترتيب ، حتي آزادي فرياد کردن را هم ندارد . خلاصه ، کودک زندگاني خود را در فلج تقريبا کامل آغاز مي کند.


    منبع: روان شناسي اجتماعي ، مرحوم عليمحمد کاردان ،انتشارات دانشگاه تهران،مهر ماه 1368.


  • نويسنده: هدي دادگستر

  • نظرات ديگران ( )

  •    1   2      >

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [13/4/1387- 1:24 ص] پول
    [8/2/1387- 1:21 ص] سلام پسر گلم
    [5/1/1387- 2:7 ص] زندگي
    [2/1/1387- 3:25 ص] معرفي کتاب
    [26/12/1386- 2:34 ع] اطلاعات عمومي
    [24/12/1386- 2:17 ص] اطلاعات ارتباطا تي
    [14/12/1386- 9:0 ع] د کو پا ژ گزارش شبکه خبر
    [14/12/1386- 1:55 ع] د کو پا ژ مجله خبر ي 15: 19
    [7/12/1386- 12:52 ص] د کو پا ژ